محل تبلیغات شما سرور ایران

  1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، لازم است که ثبت نام کنید.

تصاویر باورنکردنی از انسان های گرگ نما

شروع موضوع توسط !...Mis! ‏23/7/15 در انجمن حیوانات

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    3,820
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حتی آنکه با اخلاص

    در دل شبها می‌خواند دعا

    هنگامی که در بدر کامل است ماه

    می‌تواند به جانوری مبدل شود

    به انسان گرگ‌نما


    شعری که در بالا می‌بینید از یک ترانه قدیمی انگلیسی ترجمه شده است و در آن به چگونگی گرگ شدن انسان اشاره دارد. همانطور که قبلا قول داده بودم این دفعه راجع به انسان گرگنما می‌خواهم صحبت کنم.


    اول بحث باید بگویم که انسان گرگنما دو معنی متفاوت در زبان فارسی دارد. معنی اول ان به فردی اطلاق می‌شود که احساس می‌کند گرگ شده است. این حالت یک حالت روانی است و در آن فرد جسما سالم است اما فکر میکند که گرگ است و مانند آنها زوزه می‌کشد و گاز می‌گیرد . این افراد در جوامع وجود دارند و در آسایشگاه های روانی تحت مراقبتهای ویژه‌ای نگه‌داری می‌شوند. به این افراد در زبان انگلیسی Lycanthrope می‌گویند . معنی دوم انسانی را بیان می‌کند که میتواند خصوصیات جسمی خود را تغییر دهد و به گرگ تبدیل شود که این حالت در افسانه‌ها وجود دارد و منظور ما نیز در این متن این معنی انسان گرگنما می‌باشد که در ربان انگلیسی به انها Werewolf میگویند.


    طبق نوشته‌های قدیمی واژه انسان گرگنما به انسانهایی گفته می‌‌شده که در شبهایی که مهتاب کامل است می‌توانند به گرگ مبدل شوند. پنجه جایگزین ناخنهای انها می‌شود و زوزه های وحشتناکی می‌کشند. و به آغل گوسفندان حمله کرده و آنها را می‌درند. بر اساس اصول عقلی یک چنین چیزی غیر ممکن است. ( اما جایی که خرافات بیاد چشم عقل کور میشه) در آن زمان اعتقاد داشتند که اگر انسان در در شب چهاردم ماه(month) به ماه(moon) نگاه کند تبدیل به انسان گرگنما می‌شود. در کتب قدیمی موثرترین راه تبدیل شدن به انسان گرگ نما ، برهنه غلتیدن بروی شنهای ساحل در زیر نور ماه شب چهارده ذکر شده است.در گذشته اعتقاد داشتند که انسانی گرگنما شده درونش از مو پوشیده شده است. و به همین دلیل در قرن ۱۵ یا ۱۶ اهالی یک شهر فردی را که به گرگنما بودن مظنون بود، کشتند تا ببیند درون بدن او از مو پوشیده شده است یا نه. این اعتقاد به وجو انسان گرگنما می‌تواند از سه مورد منشا بگیرد که دوتای اولی نکته‌های ذکر شده در کتب مختلف است و سومی هم نظر شخصی خودم است. ( دیگه نمیخوام مثل افراد مثلا صاحب‌فضل و end فروتنی بگم: البته در حد علم این بنده حقیر نیست که در این مورد نظری بدم و الخ. این همه زحمت کشیدم مطلب جمع کردم و تایپ کردم یک نظری نمیتونیم بدیم؟!!)


    ۱٫ ممکن است بر اثر دیدن افراد گرگنمایی که دچار بیماری روانی هستند (Lycanthrope ) این افسانه به وجود امده

    ۲٫ ممکن است بر اثر دیدن انسانهایی که با گرگها زندگی کردند و عادات انها را فراگرفتند این افسانه منشا گرفته شده باشد ( در این مورد حتما بعدا تو همین وبلاگ می‌نویسم )

    ۳٫ ممکن است بر اثر نوعی بیماری که متاسفانه اسمش رو فراموش کردم ( اینطوری میخوام یک پزشک موفق بشم. واقعا که نوبره. وایستین برم کتاب بیارم. آها اسمش Lupus erythematosus است. قربون این طرز درس‌خوندن ) و در آن رنگ پوست صورت در مناطقی سرخ شده و قیافه انسان شبیه گرگ می‌شود این افسانه ایجاد شده باشد.


    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    [​IMG]

    منبع : shadine.
     
    وضعیت سفید، Mohammad و ƊЄҲƬЄƦ از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    3,820
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    آیا گرگ انسان نما یا انسان گرگ نما وجود دارد؟
    [​IMG]
    [​IMG]

    آیا گرگینه ها واقعیت دارند :

    آسمونی: اما مگر نه اینکه به قول معروف «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز‌ها»، پس این همه تصویر یکسان از موجودی خبیث و خونخوار از کجا پیدا شده و در نقاط مختلف جهان که الزاما با هم ارتباطی هم نداشته‌اند به طور مشترک رشد پیدا کرده و توسعه یافته است؟ واقعیت این است که اگرچه موجودی به نام انسان گرگ‌نما یا گرگینه نمی‌تواند وجود داشته باشد، برخی از خاصیت‌ها و رفتارهای نسبت داده شده به گرگینه‌ها ممکن است به طور مستقل در افراد بروز پیدا کنند.

    البته برخلاف خون‌آشام‌ها که اتفاقا براساس برخی قصه‌های جدید‌تر از دشمنان اصلی گرگینه‌ها به شمار می‌روند – که ظاهری آراسته و رفتاری متین و جذاب دارند، گرگینه‌ها هیولاهایی وحشی و خشن هستند و تنها راهی که برخی از داستان‌های جدید‌تر برای کشتن آن‌ها پیشنهاد می‌کنند، شلیک گلوله‌های نقره‌ای به قلب آن‌ها یا جدا کردن سرشان از بدن است. باور به قدرت این موجودات به حدی است که در برخی از مناطق روستایی اروپا و به ویژه در آلمان هنوز هم از واژه گرگ استفاده نمی‌کنند. آن‌ها معتقدند در نام این موجود نیز قدرتی هست که تا به زبان برده شود آن را احضار می‌کند و معمولا از واژه‌هایی چون «حیوانی که نباید نامش را برد» برای نامیدن آن استفاده می‌کنند.

    نخستین موردی که باید نسبت به آن توجه کرد ترس مردم ابتدایی از گرگ‌ها بوده است. زندگی در مناطق بکر و همنشینی با طبیعت به ویژه زمانی که انسان نخستین دوره‌های دامپروری را پشت سر می‌گذاشت و دام‌هایش برایش حکم زندگی را داشتند، گرگ را به موجودی هراسناک تبدیل کرده است. برای اینکه بدانیم چرا انسان تا این حد از گرگ‌ها می‌ترسید بد نیست نگاهی به زندگی گرگ‌ها بیندازیم. گرگ‌ها تقریبا در همه مناطق ایران می‌توانید گرگ خاکستری را پیدا کنید یکی از اجتماعی‌ترین موجودات شکارچی به شمار می‌روند. گرگ‌ها معمولا در گله‌هایی که بین ۲ تا ۲۵ قلاده گرگ را شامل می‌شود، زندگی می‌کنند و همیشه یک گرگ رهبر وجود دارد که دیگران را هدایت می‌کند. این گرگ رهبر که به او گرگ آلفا هم می‌گویند، وظیفه رهبری گروه، اعلام زمان حرکت و استراحت و آغاز و خاتمه شکار را بر عهده دارد. محققان معتقدند گرگ‌ها با کمک حرکات بدن با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند و با توجه به قدرت شنوایی بالایی که دارند، برای ارتباط با هم و همسایگان خود از زوزه‌های معروفشان استفاده می‌کنند؛ زوزه‌هایی که خود گرگ‌ها می‌توانند صدای آن را از ۴۰ کیلومتری هم تشخیص دهند.

    به‌این ترتیب باید گرگ‌ها را در رده هوشمند‌ترین شکارچیان طبقه‌بندی کرد. شکار گروهی و هماهنگ آن‌ها به کابوس تلخی برای انسان‌های ساکن در نواحی طبیعی تبدیل شده بود و وهم‌آلود بودن فضایی تاریک و شبی مهتابی که در آن سایه گرگی از دور دیده می‌شود که در حال سر دادن زوزه ترسناک خویش است، می‌تواند منشا بسیاری از افسانه‌ها باشد.

    اما فرا‌تر از این موضوع، انسان قدیم بهانه‌های بهتری برای تکمیل کردن افسانه گرگینه‌های خود داشته است. به اجزای این افسانه نگاه کنید: انسان در اثر گاز گرفته شدن از سوی گرگی به گرگینه تبدیل می‌شود و در مدت تغییر، بیماری سختی را پشت سر می‌گذارد. گرگینه‌ها ظاهری شبیه به گرگ پیدا می‌کنند و معمولا هنگام ماه کامل تغییر قیافه می‌دهند. هر سه این موارد شواهدی در واقعیت دارند!

    [​IMG]

    آن‌ها گرگ‌اند یا انسان؟

    شاید باور نکردنی‌ترین بخش در افسانه گرگینه‌ها انسان‌هایی با ظاهر گرگ هستند. اگرچه به نظر بسیار دور از ذهن می‌آید اما نوعی بیماری وجود دارد که باعث چنین تغییری می‌شود و به سندرم گرگینه معروف است. این بیماری که از آن به Hypertrichosis یاد می‌شود عارضه‌ای است که طی آن، بدن انسان شاهد رشد سریع و بیش از حد طبیعی مو در مواضعی است که به طور عادی فاقد مو هستند. بعضی موارد این رویش مو فقط به صورت محدود می‌شود و برخی موارد به همه اعضای بدن توسعه پیدا می‌کند.‌گاه این رویش مو آن قدر زیاد می‌شود که با خود دفرمه شدن ظاهری صورت را به همراه دارد. علت بروز این نقص رخ دادن یک جهش ژنتیکی نادر است. اما نتیجه آن حتی امروزه هم می‌تواند ترسناک باشد چه برسد به دورانی که درکی از این موضوع وجود نداشته است.

    مورد دیگر، مربوط به وابستگی تبدیل به گرگینه‌ها به ماه کامل است. واقعیت این است که ماه کامل نمی‌تواند هیچ تاثیری بر انسان داشته باشد. تنها تاثیری که ماه می‌تواند بر زمین و مردم بگذارد اثر گرانشی‌ای است که این اثر در دوره ماه کامل تفاوت چندانی با دیگر فاز‌های ماه ندارد. اما از نظر روانی می‌تواند تاثیر گذار باشد. گونه‌های متفاوتی از بیماری‌های روانی وجود دارند که دوره زمانی خاصی دارند. برخی از آن‌ها که به Cyclothymia معروفند. طی یک دوره زمانی مشخص، شخص رادچار حملات عصبی می‌کنند. این چرخه اوج بیماری‌های ذهنی که با به اوج رسیدنش فرد رفتارهای نابهنجار از خود بروز می‌دهد،‌گاه با دوره‌های ماهانه همراه است که ممکن است متناسب با دوره چرخش ماه به دور زمین باشد. به همین دلیل هم هست که در اصطلاح، بعضی بیماران دچار آسیب‌های روانی را ماه زده یا Lunatic می‌نامند. این عوارض ظاهری واقعی در کنار ترس از گرگ‌ها بهانه خوبی برای اذهان مردمان بوده که افسانه گرگینه‌ها را زنده نگاه دارند. گرگینه‌ها جایی در قلمروی علم ندارند اما در فراسوی آن و در قلمروی افسانه و باورهای عامه هنوز به طور قدرتمندی زنده‌اند. انسان‌ها از نظر ظاهری نمی‌توانند به گرگ‌ها تبدیل شوند اما بعضی از شرارت‌هایی که انسان‌ها مرتکب می‌شوند گاهی ما را به فکر می‌اندازد که با نسبت دادن صفت گرگینگی به انسان‌ها در واقع به گرگ‌ها توهین کرده‌ایم.

    [​IMG]

    چطور یک انسان تبدیل به گرگینه می‌شود؟

    روش دردناک و نه چندان دوست داشتنی این تبدیل روشی است که عموما درباره آن صحبت می‌شود و داستان‌های امروزی نیز بر آن تاکید می‌کنند. اگر در شرایط خاصی گرگی ویژه شما را گاز بگیرد و از آن بد‌تر اگر یک گرگینه شما را گاز بگیرد، پس از طی دوره‌ای نه چندان راحت و پر از درد در اولین شبی که ماه کامل در آسمان می‌درخشد مراحل تغییر شما آغاز می‌شود؛ بافت اسکلتی شما به هم می‌ریزد، روی صورتتان به سرعت مو رشد می‌کند، ناخ‌‌نهایتان بلند و صورتتان پوزه‌دار می‌شود و چشمانتان تغییر می‌کنند؛ ‌در واقع پس از چند دقیقه به گرگی تمام عیار تبدیل خواهید شد.

    البته این تنها روش تبدیل به گرگینه نیست. در برخی از افسانه‌ها قدرت شوم و افسانه‌ای گرگ برخی را وسوسه کرده است که خود را بدل به گرگینه کنند. یکی از راحت‌ترین این روش‌ها این است که لباس‌های خود را در آورید و کمربندی از جنس پوست یک گرگ را به کمر ببندید. این موضوع روشی است که در شرق هم به شکل دیگری به آن اشاره شده است. محمد بن محمود بن احمد توسی در کتاب «عجایب‌المخلوقات و غرایب‌الموجودات» به این داستان اشاره می‌کند و می‌گوید، «و اگر از پوست گرگ کمری بسازند، هرکه بر میان بندد، دلیر شود». در برخی از افسانه‌ها این راه حل ساده دشوار‌تر می‌شود و شخص باید پوست کامل یک گرگ را به تن کند و خود را زیر آن بپوشاند تا تبدیل به گرگینه شود. در نواحی‌ای از ایتالیا، فرانسه و آلمان نیز باور بر این است که اگر در شب چهارشنبه یا جمعه مشخصی در سال و در فصل تابستان شخص بیرون از خانه و به گونه‌ای بخوابد که نور ماه کاملا بر صورتش بیفتد تا آخر شب به گرگینه تبدیل خواهد شد.

    البته روش‌های دیگری نیز وجود دارند؛ عذاب تبدیل شدن به گرگینه به گونه‌ای است که در برخی از روش‌های جادوگری آن را به عنوان یک نفرین استفاده می‌کنند و معتقدند در اثر جادویی نحس می‌توان شخصی را تبدیل به گرگینه کرد.و در آخر عصر جدید شاهد تحولات عجیبی نیز می باشد.

    سندروم گرگینه که باعث می شود تمام صورت و بدن انسان پوشیده از مو شود، تنها در هر یک میلیارد نفر ممکن است برای یکی رخ بدهد اما خواهران «سانگلی» در هند به طرز حیرت آوری هر سه این سندروم را از پدر خود به ارث برده اند و صورت هایی گرگ نما دارند!

    [​IMG]

    خاستگاه افسانه گرگ انسان نما چه کسی بوده است

    خاستگاه افسانه گرگ انسان نما به سال ۱۵۹۱ میلادی در روستاهای اطراف شهرهای آلمانی کلانگن و بدبرگ برمیگردد. در این زمان اروپا زیر سایه تاریک جهالت قرار داشت. شهر ها عقب افتاده بودند و مردم در نزدیکی جنگل ها زندگی میکردند . بنابراین ترس از گرگ همچون یک کابوس همواره با آنان بود. حمله این حیوانات به انسان مکرر دیده میشد. طوری که مردم میترسیدند از نقطه ای به نقطه ای مسافرت کنند. آنها هر روز صبح جسد انسان نیم خورده شده را در زمین های زراعی پیدا میکردند و سعی میکردند این جانوران خون آشام را پیدا کنند و از بین ببرند.

    اما یک روز حقیقتی بر ساکنان کلانگن و بدبرگ آشکار شد که همه چیز را دگرگون کرد : بر اساس سندی قدیمی آن روز چند نفر گرفتار یک گرگ وحشی شدند و سگهای شکاری خود را به جنگ او روانه ساختند و خود نیز با نیزه های تیز به او حمله کردند. اما این گرگ به طرز شگفت آوری نه فرار کرد نه به دفاع پرداخت فقط ایستاد و پس از دقایقی تبدیل به یک مرد میان سال شد. آنها این مرد را شناختند . او پیتر اشتابل از اهالی دهکده خودشان بود.

    اشتابل نخستین انسانی بود که نوع بشر با آن روبرو شد . او زیر شکنجه به قتل ۱۶ نفر از جمله دو زن باردار و ۱۳ کودک اعتراف کرد. مراحل سقوط او به مرتبه گرگ نمایی غریب تر بود : در ۱۲ سالگی به جادو گری علاقه داشت و به تمرین در این زمینه دست میزد و به اعتراف خود اشتابل در این سن عهدی با شیطان بست و به کشتار مردم پرداخت . او حتی به پسر خود نیز رحم نکرد و اورا کشت و مغز او را خورد و از انجایی که توحش اشتابل خارج از فهم مردم بود ، آنان نیز کم کم افسانه گرگ نما ها را ساخته و پذیرفتند.
    انسانهایی که شبهای مهتابی تحت تاثیر نور مهتاب در زمان کامل شدن قرص ماه

    تغییر شکل میدن و تبدیل به موجودی نیمه انسان و نیمه گرگ میشن، طبق افسانه ها این انسانها که اغلب توسط گرک نمای دیگری زخمی و یا گزیده شدند تا زمان مرگشان اسیر این نفرین یا تلسم شی خاستگاه افسانه گرگ انسان نما به سال 1591 میلادی در روستاهای اطراف شهرهای آلمانی کلانگن و بدبرگ برمیگردد. در این زمان اروپا زیر سایه تاریک جهالت قرار داشت. شهر ها عقب افتاده بودند و مردم در نزدیکی جنگل ها زندگی میکردند . بنابراین ترس از گرگ همچون یک کابوس همواره با آنان بود. حمله این حیوانات به انسان مکرر دیده میشد. طوری که مردم میترسیدند از نقطه ایی به نقطه ایی مسافرت کنند. آنها هر روز صبح جسد انسان نیم خورده شده را در زمین های زراعی پیدا میکردند و سعی میکردند این جانوران خون آشام را پیدا کنند و از بین ببرند.
    اما یک روز حقیقتی بر ساکنان کلانگن و بدبرگ آشکار شد که همه چیز را دگرگون کرد : بر اساس سندی قدیمی آن روز چند نفر گرفتار یک گرگ وحشی شدند و سگهای شکاری خود را به جنگ او روانه ساختند و خود نیز با نیزه های تیز به او حمله کردند. اما این گرگ به طرز شگفت آوری نه فرار کرد نه به دفاع پرداخت فقط ایستاد و پس از دقایقی تبدیل به یک مرد میان سال شد. آنها این مرد را شناختند . او پیتر استابل از اهالی دهکده خودشان بود.
    مردم به کسانی که صورت شان پوشیده از مو باشد گرگ می گویند.
    انسان های گرگ نما در جهان انگشت شمارند.

    [​IMG]

    ( پدرو جانتالیث) ، یکی دیگر از این نمونه ها بود که در تناریوا در جزایر قناری اسپانیا به دنیا آمد. از زمانی که به عنوان هدیه به هنری دوم داده شد،مورد آزار و اذیت قرار گرفت و اشخاص زیادی سعی کردند او را شکار کنند وقتی که جانتالیث به پادشاه فرانسه داده شد او را به قفس حیوانات انداخت مدتی بعد.

    وقتی فهمیدند که او احساسات کاملا انسانی دارد با او به خوبی برخورد شد و جانتالیث توانست در مدت کوتاهی دو زبان فرانسه و انگلیسی را بیاموزد و به عنوان خدمتکار دربار پادشاه خدمت کند.

    دانشمندان می گویند انسان های گرگ نما در دوران باستان به تعداد 50 مورد دیده شدند ولی سال ها از این موجود خبری نبود .

    افسانه های متعددی وجود دارند که از موضوع پرورش انسان توسط حیوانات وحشی حکایت می کنند . در گذشته با احترام از این موضوع یاد میشد, مثلا اینکه ” رومولوس ” و ” رموس ” بنیانگذاران شهر رم در دوران کودکی از پستان یک ماده گرگ شیر خورده اند . ولی طی سده نوزدهم میلادی که انگار مسابقه ای بین دانشمندان و محققین برای بی اعتبار کردن احادیث و تواریخ قدیمی وجود داشته باشد, این قبیل گزارشها را داستانهائی دروغین که برای اطفال سرگرم کننده – ولی برای افراد بزرگسال بسیار جدی و مهم بود قلمداد میکردند . در اوایل قرن اخیر دانشمندان در حالیکه این موارد را از نظر علمی مطرود میدانستند, ولی هر روز گزارش موثق و مدارک معتبر از انسانهای بزرگ شده توسط حیوانات مواجه بودند . سرانجام در سال 1920 میلادی تاریخچه مستند و غیر قابل انکاری از کشف ” انسانهای پرورش یافته توسط گرگ ” واقع در منطقه “میدناپور ” هندوستان در جراید سراسر جهان انتشار یافت و همه – بجز عده ای شکاک و خودسر را متقاعد کرد که عملا امکان پرورش کودکان توسط حیوانات وحشی وجود دارد .

    امروزه ما گزارش های متعددی در دست داریم که حاکی از پرورش بچه های انسان توسط گرگ یا خرسها و در مقیاس کمتر توسط پلنگ, و نوعی گوزن که به ” انتلوپ ” معروف است , وجود دارد . در تمامی موارد کودکان تحت سرپرستی بصورت کما بیش, خصلت ها , عادات , قابلیت ها و حتا پاره ای از خصوصیات جسمانی حیوانات مربوطه را کسب کرده اند . به زحمت میتوان نمونه ای از یک کودک را مثال زد که توسط حیوانات وحشی بزرگ شده باشد و در بازگشت به جامعه انسانی بتوانند کاملا با روش های بشری خوی بگیرند . تحقیقات نشان میدهد که این دسته از انسانها با محیط حیوانی خویش سازگاری بیشتری دارند و زندگی برایشان در بین حیوانات وحشی لذتبخش تر از جوامع انسانی است, نحوه یادگیری در این نوع از انسانها بمراتب کندتر از سایر افراد معمولی بوده و چندتائی از انها هم که قادر به ادای چند کلمه شده اند, بدون استثناء از انها برای ابراز ترجیحشان از خانه حیوانی خویش نسبت به خانه فعلی بشری استفاده کرده اند . من اگر بخواهم نام تمام انسانهائی که توسط حیوانات بزرگ شده را بیان کنم چندین مطلب کسل کننده خواهد شد . اما مشهورترین انها کسی است بنام “رامو ” که توسط ماده گرگی بزرگ شده و در اجتماع انها زندگی کرده و جالب اینجاست که این اجتماع او را پذیرفته, او بصورت چهار دست و پا راه میرود و سرعت بسیاری دارد .

    [​IMG]

    برای او دریدن و پاره پاره کردن یک تفریح است, او از قوء بویائی بسیار قوی برخوردار است . او را هنگامیکه اسیر کردن مثل یک گرگ درنده زوزه می کشید و از گوشه های چشمانش اشک میریخت و با پنجه هایش بر میله های قفس میکشید .
    این گوشه ای از واقعیت “رامو ” است که در روزنامه های ان زمان بچاپ رسید . در شهر ” لانکای ” هندوستان پسر بچه ای که مشهور به رامو پسر گرگ شده بود بدرود حیات گفت سرگذشت رسمی او از زمانی اغاز می شود که کارگران وی را در یک واگن قطار در یک روز صبح سال 1954 در حالیکه در گوشه ای کز کرده بود پیدا کردند او برهنه وکثیف بود و قادر به تکلم و نوشتن هم نبود و این مجموعه خصوصیات شامل حال گرگها هم می شود شاید بهمین خاطر بود که چنین قلمداد شد گرگها او را بزرگ کرده اند و بعد در اقدامی مدبرانه با این فکر که بهتر است در میان همنوعانش رشد کند او را در یک واگن قطار قرار دادند رامو از خوردن غذاهایی که در جلویش می گذاشتند امتناع میکرد و دانشمندان پی بردند که وقتی از او خواسته میشود تا حمام بگیرد به سختی مقاومت میکرد . رامو در برابر معالجاتی که توسط مقامات بیمارستانی برای بازگردان وی به انچه که تمدن خوانده میشود به مقاومت پرداخت و تا زمان مرگش هم این مقاومت ادامه داشت .


    - منبع، پورتال آسمونیl
     
    SEPEHRzzzz، Αli язza، Mastaneh و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏1/12/17
    ارسال ها:
    1
    تشکر شده:
    0
    امتیاز دستاورد:
    1
    جنسیت:
    مرد
    *گرگینه ها و موجوداتی در ایران به اسم ببرینه*

    ببرینه موجودی افسانه ای از افسانه های ایران است که یک نوع تغییر شکل دهنده، نیمی ببر نیمی انسان است انسانی که در کالبد ببر با طلسمی گیر افتاده است موجودی با چشم های درخشان جثه ای بزرگ و پنجه و دندان هایی به شکل ببر دارد.

    در افسانه های شمال ایران آمده است که مردی برای شکار ببرمازندران به جنگل میرود تا آخره شب هیچ ببری نمیابد در زیره درختی مینشیند چشمانش کمی سنگین میشود ناگهان از پشته سره خود صدایی میشنود کمان خود را به آن سمت نشانه میرود در آن تاریکی فقط یک جفت چشم براق دریده میشود ولی شکارچی میداند که آن چشمان یک ببر است ببر با حرکتی سریع بر روی مرد میپرد و کمان مرد بر زمین میوفتد . شکارچی خنجرش را که بر کمرش بسته بود با سرعت از غلاف بیرون میکشد و پهلوی ببر را میدرد ببر به کناره مرد میوفتد و همان طور که به شکار چی خیره شده و قطره ای اشک از چشمانش سرازیر میشود و نفس های آخر را فرو میدهد شکارچی خوشحال از شکار مغرورانه به حیوان در حال مرگ می نگرد بعد از چند دقیقه که از مرگ ببر میگذرد شکارچی پوست ببر را میکند و آن را بر شانه ی خود می اندازد و قصد باز گشت میکند در نیمه راه بارانه شدیدی شروع به باریدن میکند شکارچی برای گرم شدن پوست را به دور خود می پیچد به دنباله پناه گاهی برای در امان ماندن از باران به این طرفو آن طرف مینگرد از دور کورسوی نوری به چشمش میخورد به سمته آنجا میرود به کلبه ی کوچکی میرسد دره کلبه را باز میکند و به داخل میرود بر روی صندلی مینشیند و به دیوار های چوبی خانه نگاه میکند چشمش به قطره ای که از سوختن شمع به پایین میچکید میوفتد ناگاه یاده قطره اشکه ببر تنها در قلبش را چنگ میزند در حال فکر بود که صدایی از پشت سرش میشنود
    با توأم جوان در خانه من چه میکنی؟
    شکارچی ناگهان از جای خود بلند میشود و به صاحب کلبه مینگرد او پیره مردی لاغرو ضعیف با ریشو موی سفید بود
    شکار چی میگوید برای در امان ماندن از باران به کلبه تو پناه آوردم
    پیر:پیشه أت چیست؟ در این جنگل به دنباله چه هستی؟
    شکارچی:پیشه أم شکار است و برای شکار کردن به اینجا آمده أم. حال بگو تو کیستی ای پیرمرد؟ اینجا تنها زندگی میکنی؟
    پیر:من ساحری (جادوگر) هستم که سالهاست در این جا زندگی میکنم ولی تنها نیستم دوستی بسیار مهربان با من است که البته از اوایل شب به جنگل رفته و خبری از او نیست. ولی نگران او نیستم میتواند از خود مراقبت کند. راستی جوان نگفتی چه چیزی شکار میکنی؟
    شکارچی پوسته ببر را از دوش خود بر میدارد و بر روی میز میگذارد
    شکارچی:ببر شکار میکنم ساحره پیر
    ساحر به پوست ببر مینگرد وقتی صورته ببر را میبیند به ناگاه قلبش فشرده میشود باورش نمیشود که آن پوسته تنها دوستو همدمه اوست حیوانی که برای او نه یک حیوان بلکه مانند فرزند خویش بود
    شکارچی:چشده ساحر؟ این جانور را میشناسی؟
    ساحر پاسخی نداد
    ساحر:میروم برایت نوشیدنی ای بیاورم تا خستگی شکار از تنت بیرون رود
    ساحر پیر به بیرون از کلبه رفت و داخله اتاقکه کوچکی که برای خود ساخته بود شد و معجونی برای ‌ شکار چی ساخت ساحر معجون را جلوی مرد گذاشت شکار چی آن را سر کشید ساحر به مرد نگاه کرد کینه و نفرت از شکارچی قلبش را تاریک کرده بود ساحر چوب دستی خود را بر زمین زد ناگهان پوسته ببر به دوره شکار چی پیچید
    مرد فریاد زدو کمک خواست ولی ساحر فقط به فکره انتقام بود به فکره انتقامه بهترین دوستش به فکره این که چندین بار ببر اورا از حمله گرگ ها حفظ کرده بود ولی اکنون دیگر کنار‌ش نیست
    شکارچی:با من چکار کردی ساحره خرفت
    ساحر:تو بهترین و تنها همدمه مرا برای خوشگذرانی خود کشتی اکنون تورا طلسمی کردم که برای همیشه در کالبد ببر باشی.
    ساحر مردشکارچی را که به شکل ببر در آمده بود درون قفسی انداخت تا برای همیشه در آن زندانی شود شکار چی ماه ها درون قفس بود و به ساحر التماس میکرد تا اورا از دوباره انسان کند و از قفس بیرونش آورد ولی ساحر قبول نمیکرد تا بالاخره پس از چندین ماه ساحر به پیشه ببر(شکارچی ) رفت و به او گفت:
    ساحر:من تورا دوباره انسان خواهم کرد ولی یک شرط دارد
    ببر:چه شرطی ای ساحر؟
    ساحر:حتما در این مدت که در این قفس زندانی بودی خبر داری که هر ماه در شبه ماه کامل گرگ هایی به اینجا حمله میکنند و دام های مرا تکه تکه میکنند؟ فردا شبه چهاردهم ماه است و ماه کامل میشود آن ها فردا باز سرو کله شان پیدا میشود اگر بتوانی مرا از شر گرگ ها خلاص کنی منم به تو کمک خواهم کرد که چهره خویش را بازیابی. آیا قبول میکنی؟
    ببر:آری ای ساحر قبول میکنم برای رهایی از این قفس هر کاری میکنم
    ساحر:پس امشب را استراحت کن که فردا شبی سخت را در پیش خواهی داشت.
    ببر:اکنون دیگر هوا تاریک شده است صدای زوزه ی گرگ ها به گوش میرسد پس پیرمرد کجاست چرا مرا آزاد نمیکند.
    صدای پای پیرمرد به گوش میرسد پس بالاخره آمد ساحر دره قفس را باز میکند و ببر با جهشی به بیرون میپرد به دور ساحر میچرخد و اورا مینگرد
    ببر:ساحر چگونه با گرگ ها رو به رو شوم من که جنگیدن در کالبد ببر را نیاموخته أم
    ساحر:به غریزه أت تکیه کن اکنون تو از درنده ترین موجوداتی صدای گرگ ها به وضوح شنیده میشود و این یعنی نزدیک اند ببر قصده رفتن میکند.
    ساحر:مراقب باش که دندان های آن ها به تو آسیب نرساند
    ببر:به چه علت ساحر؟
    ساحر:زیرا آنان گرگ های معمولی نیستند حال خود خواهی فهمید.
    ببر از کلبه دور شد و به سمته صدای زوزه گرگ ها رفت در راه دراین فکر بود که چرا پیره مرد گفته است آنها تنها گرگانی معمولی نیستند.
    به ناگاه در کنار خود صدای خرش شنید به سمت صدا برگشت پنج گرگ به بزرگی اسبان وحشی از پشت درخت ظاهر شدند چشمان گرگ ها میدرخشیدند و درون نگاهشان آتش شعله ور بود به ناگاه یاده حرفان مردم افتاد داستان هایی که مردم برای هم نقل میکردند داستان هایی در مورده موجودی شیطانی و نفرین شده که در شب ماه کامل تبدیل به قاتلی تمام عیار میشود در این فکر بود که با ضربه محکمی که گرگ با پنجه به صورتش زد بر زمین خورد ببر از جای خود بلند شد و غرشی بلند سر داد به گرگان به تنهایی یورش برد پنجه هایی که همچون خنجر تیز بودند را در بدن گرگ ها فرو میبرد ولی آنها تنها به فکره دریدنه ببر بودند انگار چیزی جز کشتن ببر برایشان مهم نبود.
    از پنج گرگ همه را از پا در آورد جز یکی که پا به فرار گذاشت و به سمته بالای کوه تاخت. ببر به دنبال گرگ رفت تا آن را بیابد گرگ با سرعتی زیاد به بالای کوه میدوید و در میان تاریکی جنگل محو شد
    ببر در جستجوی گرگ بود تا اورا بیابد به سمته بالای کوه رفت وقتی به نوک کوه رسید صحنه عجیبی را مشاهده کرد گرگ بر روی دو پای خود در مقابله ماه ایستاده بود و در عین نا باوری زخم هایش در حال بهبودی بود، ببر که فرصت را غنیمت شمرد از پشت به سمت گرگ دوید با جهشی بلند بر روی او پرید، کمره گرگ را در میان دندان هایش گرفت و با تکانی گرگ را کشت پس از کشته شدن گرگینه ها شکار چی به نزد ساحر آمد و تمامه وقایعی که برایش در نبرد با گرگینه ها اتفاق افتاده بود بازگو کرد.
    ببر:ای ساحر من به قول خویش عمل نمودم اینک وقته آن است که تو به عهد خود وفا کنی و من را از کالبد ببر در آوری.
    پیرمرد ساحر برای وی معجونی از 9گیاه جادویی ساخت و به ببر خوراند
    ساحر:بعد از خوردن معجون باید چشمانت را ببندی و خوب تمرکز کنی مغذت باید بر این باور باشد که هم اکنون دوباره انسان میشوی باید کاملا یقین داشته باشی و شک را در دل خود جای ندهی.
    ببر;چشمانم را بستم در سرم سوال های بسیاری نهفته بود این که چرا معجونی که ساحر به من خوراند مرا درمان نکرد برای چه گفت که باید تمرکز کنم مگر میشود وقتی در جسم ببری گیر افتاده أم با تمرکز کردن دوباره به انسان تبدیل شوم؟ ولی این فکر ها اکنون به کارم نمی آید باید به سخن ساحر گوش فرا دهم او تنها امید من است
    ساحر:به خاطراتی که در گذشته داشتی فکر کن به چیز هایی که زمان انسان بودنت انجام میدادی و از آن ها لذت میبردی حس کن که دوباره آن اتفاقات در حال رخ دادن است و تو هنوز همان انسان قبلی هستی بر روی این تمرکز کن که هرگز ایچ اتفاقی برایت نیوفتاده است باور کن که هیچ طلسمی نشده ای
    ببر:با این سخن ساحر به یاده خانواده أم افتادم به یاده پدر مادرم به یاده خوهرو برادم به یاده خاطراتمان برادرم را سال هاست ندیدم حتی به کودکی خود نیز فکر کردم برادرم همیشه مراقبه من بود افسوس که دیگر نمیتوانم هیچکدام را ببینم با این طلسم هرگز نمیتوانم حتی از این جنگل خارج شوم از ته دل خواهان این بودم که دوباره انسان شوم نا خود آگاه قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد.
    ساحر:حال چشمانت را باز کن ای شکارچیه جوان
    ببر:با ناراحتی و اندوه از بلایی که به سرم آمده چشمانم را آرام باز کردم ناگاه از چیزی که میدیدم شگفت زده شدم من دوباره انسان شدم طلسم از بین رفت خوشحال بودم رو به ساحر گفتم که ای پیر دیگر تمام شد؟ طلسم از بین رفت؟ اما ساحر چیزی نگفت. ساحر چرا سخن نمیگویی جوابه مرا بده آیا من درمان شده أم برای همیشه انسان میمانم؟
    ساحر:باید چیزی را به تو بگویم که شاید از شنیدنش رنجور شوی
    شکارچی: پیرمرد باز چه شده است
    ساحر:آن طلسم که تورا تبدیل کرد هرگز از بین نمیرود راهه درمانی ندارد
    شکارچی:چه میگویی ولی من که درمان شدم بعد از خوردنه معجون و تمرکز کردن اکنون انسان شده أم دیگر ببر نیستم!!!
    ساحر: آن نه گیاه و معجونی که خوردی درمان نبود ولی تو با باور بر این که آن یک درمان است و تمرکز کردن بر روی نیمه ی انسانیه خود توانستی ظاهرت را تغییر بدی ولی تو دیگر کاملا انسان نیستی بلکه نیمی انسان و نیمی ببری
    شکارچی:باور نمیکنم ای پیر
    ساحر: اندوهگین نباش هر وقت که نیمه ببر بر تو چیره گشت میتوانی با روشی که به تو آموختم انسان بمانی ولی این را فراموش نکن که تو هرگز دیگر انسانی معمولی نخواهی بود.
    (ببرینه)

    راه های تبدیل شدن به ببرینه: چند راه برای تبدیل شدن وجود دارد اول این که:توسط سحر و جادو و طلسم شخص تبدیل شود. دومین راه:انسان پوسته کامل ببر را بپوشد. و راه سوم:بعضی ها بر این باوردن که اگر گرگینه انسان را گاز بگیرد در موارد نادر ممکن است که آن فرد به موجودی تبدیل شود که سخصیت درونی آن فرد به آن شکل است پس ممکن است که اگر کسی شخصیت ببر گونه داشته باشد ممکن از با گاز گرگینه به ببرینه تبدیل شود.